۳۰ فروردین روز بزرگداشت حکیم اسماعیل جرجانی است که اطباء، وی را پدر علوم آزمایشگاهی می دانند و در میان پزشکان و بزرگان علم طب کمتر کسی است که با نام او و اثر مشهورش یعنی ذخیره ی خوارزمشاهی آشنا نباشد. اما این حکما و فلاسفه ی نامدار در موطن و خاستگاه خویش، گرگان، بسیار غریب و ناشناخته اند و بدون شک دلیل عدم آشنایی مردمان این دیار با مفاخر علمی و فرهنگی شان را باید در چگونگی عملکرد سازمانهای مسئول جستجو کرد.
اگر به سایر نقاط کشور نظری بیافکنیم خواهیم دید که چگونه نام و یاد چهره های برجسته اعصار دور و نزدیک هر خطه با زادگاهشان عجین شده و از خیابانهای شهرهایشان گرفته تا دانشگاهها و اماکن و مراکز خاص به نام علما و دانشمندان و مفاخر علمی همان منطقه مزین شده است؛ اما در گرگان که قرنهای متمادی مهد دانشمندان و حکماء بزرگ و شاخص چون میرداماد، میرفندرسکی، حکیم جرجانی، لامعی، فخرالدین اسعد و . . . بوده به جز یک تالار، یک بیمارستان، یک میدان، یک کتابخانه و چند مؤسسه وابسته به بخش خصوصی، محل پرسش است که تاکنون چه تعداد از خیابانها و میادین اصلی سطح شهر به نام بزرگان علم و فرهنگ و هنر نامگذاری شده است؟ نام مفاخر علمی گرگان زمین بر چند مکان خاص، مرکز علمی، آموزشی، تحقیقاتی، درمانی، تفریحی(پارک، بوستان و . . . ) نهاده شده است؟ تا به امروز مرکز استان شاهد برپایی چند آئین بزرگداشت برای بزرگان علم و هنر و فرهنگ و ادب این دیار بوده است؟
تأسف آور است که بسیاری از رهگذران و عابران در میدان معلم گرگان و یا شهروندان ساکن مجاور آن، از نام و نشان تندیس نصب شده در این میدان و پیشینه آن بی اطلاع اند و نمی دانند که این تندیس، متعلق به میرداماد، فیلسوف بزرگ استرابادی در عصر صفویه است که بزرگانی چون ملاصدرا نیز زمانی در نزد وی تلمذ نموده اند.
جای شگفتی است که دهها هزار نفری که هر روز در بلوار میرداماد تهران تردد می نمایند با شخصیت میرداماد ناآشنا و اصالت وی را نمی شناسند و با کمال تأسف گرگانیان مقیم پایتخت نیز از جمله افراد ناآشنا با دانشمند شهیر گرگانی هستند؛ این همان مسئله ای است که سنگینی مسئولیت متولیان امر را دوچندان می کند.
امید است با حساسیت و پیگیری بیش از پیش نهادهای مربوطه، زین پس با استفاده از نمودهای شهر و نامگذاری معابر، میادین و اماکن مهم شهری به نام مشاهیر و مفاخر سده های گذشته و معاصر گرگان زمین و برقراری منظم همایشهای سالیانه با هدف پاسداشت بزرگان، یاد و نام آنان زنده و ماندگار بماند.
از یاد نبریم که علماء و دانشمندان هر شهر و استان، سرمایه ها و گنجینه های عظیم علمی و معنوی و شناسنامه فرهنگ و تمدن آن منطقه به شمار می آیند و شناساندن هر چه بیشتر آنان به شهروندان، در ایجاد و احساس هویت و افزایش تعلق خاطر به زادگاه و محل سکونت نقش بسزایی خواهد داشت.وقتی یاد دانشمندان و متفکران و شخصیت های ایرانی می افتیم، و می بینیم در دنیا چه کرده اند که ایران را سربلند و سر فراز کردند به خود می بالیم و به وطنمان افتخار می کنیم چه بسا خیلی ها پس از مرگ این دانشمندان به وجود آنها پی بردند و آنها را می شناسند.
وقتی که ما شهداي مان را پس از شهادتشان شناختیم و هم اکنون به آن داریم افتخار می کنیم، این کم لطفی هاییست که از جانب ما و مسئولین به آنها شده است.واقعا چرا اینها را دیر به ما معرفی کردند؟ و چرا ما خودمان به دنبال آشنایی با آنان نبودیم و حالا....
بياييم شهرمان را با مشاهير و بزرگان ارجمندش
به همگان معرفي نماييم.

راه تقویت ایمان و نیل به قرب الهى و نزدیک شدن به خدا چیست؟
اولین گام در مسیر حرکت به سوى خدا و تقرّب و نزدیکى به او، ایمان است . ایمان دو جنبه دارد : نظرى و عملى . هر یک از آن داراى درجات و مراتبى است . اولین درجهء ایمان نظرى شناخت و معرفت خدا و اعتقاد به وحدانیت او و عقیده بر این که نظام هستى قائم به تدبیر و ارادهء او و متحرک به قدرت قیّومى او است و همهء موجودات در پیدایش و بقاء و هستى خویش به او نیازمندند. پس از آن ، اعتقاد به فرشتگان به عنوان کارگزاران خداوند در نظام هستى و عقیدهء به وحى و نبوت همهء انبیا از حضرت آدم تا حضرت خاتم النّبیّین و اعتقاد به عالم برزخ وقیامت کبرى و حساب و کتاب ، حشر و نشر و بهشت و جهنم از شعبه هاى ایمان نظرى است .
ایمان عملى : ایمان عملى ثمرهء ایمان نظرى و میوهء شناخت و آگاهى از حقیقت است وبا اموری تقویت می شودکه عبارتند از:
1- توبه :اولین مرحله از مراحل سیر به سوى خدا وتقرّب و نزدیکى به اوتوبه است . بدون توبه حقیقى ایمان در قلب استفرار پیدا نمى کند. حقیقت توبه ، پشیمانى و ندمت ازخطاها و گناهان و کاهلى و سستى هاى گذشته است و علامت پشیمانى آه و حسرت و سوز و ناله اى است که فضاى جان و روح توبه کننده را احاطه نموده باشد، به گونه اى که گناهانش تلخ ترین خاطرهء ذهنى او و ضجر آورترین موضوعى است که هرگاه به یاد آن مى افتد، روحش آزرده مى گردد. بنابراین ، منظور از توبه صرف گفتن ذکر نیست . تا وقتى که شیرینى و حلاوت گناه در خاطر او است استغفرالله گفتن ، نعوذ بالله ـ استهزاء نمودن خدا ـ(1) و ذکر او است . کسى که حقیقتاً از گناه پشیمان باشد عزمى راسخ بر ترک گناه دارد. بعد از توبه ، نخستین گام و اولین شرط براى حرکت و سیر به سوى خدا ترک گناه است.
2 - انجام واجبات و اطاعت از اوامر الهى: پیامبر اکرم (ص)فرمود: ریشه و اساس دین و دیندارى ورع و اجتناب از گناهان است ، و ساقه و سر آن اطاعت از خداست.
ایمان به وسیله تقواى الهى و دورى از گناهان و انجام اعمال صالح تقویت مىگردد.
امام صادق(ع) فرمود: "ورع و پرهیز از گناه، ایمان را ثابت نگه مىدارد و طمع، ایمان را بیرون مىبرد".(2)
نیز فرمود: "هر کس عملش موافق گفتارش باشد، اهل نجات است اما هر کس عملش با گفتارش (که مىگوید به خدا و قیامت و... ایمان دارم) مطابقت نکند، ایمانش عاریهاى و مصنوعى است".(3)
رسول خدا(ص) فرمود: "محکمترین دستگیره ایمان، تقوا است".(4)
3- معرفت و شناخت چهارده معصوم و توسل و ارتباط با آنان ؛ زیرا ائمه :سبیل اللّه یعنى راه خدا و باب الله به معناى درب ورود به مقام الوهیت و تقرب به ذات خدا هستند. همان که قرآن دستور مى دهد برای رسیدن به خدا از وسیله کمک بگیرید(5)
امیرالمؤمنین (ع)در مقام تبیین آیهء مذکور فرمودند: ما اهل البیت همان خانه هایى هستیم که خداوند دستور داده از راه درب هاى آن وارد شوید. ما اهل البیت ، هم ـ خانه هاى خداـ هستیم و هم ـ دربهاى خانه ءخدا ـ.(6)
بنابراین ، هر کس مى خواهد خدا را بشناسد و به خدا تقرّب جوید و به کمال نهایى عبودیّت و انسانیت نایل گرددباید با احادیث و معارف بلند ائمه : آشنا شود و با آن زندگى نماید و برنامهء دنیا و آخرت خویش را بر اساس تنظیم کند و بداند بدون شناخت و ارتباط و اطاعت از امامان نیل به قرب الهى میسر نیست . (7)
4-عمل صالح : بعد از معرفت و شناخت و مشخص گشتن هدف و ایمان به آن ،عمل صالح در تقویت ایملن نقش موثری دارد. ایمان بدون عمل صالح معنا ندارد.
امام صادق (ع)فرمود: الایمان لا یکون الاّ بعمل ؛ایمان چیزى جز عمل نیست .(8)
در حدیث دیگرى که از آن حضرت نقل شده آمده است : ایمان آن است که طاعت خدا شود و گناهى محقق نگردد.(9)
از امیرالمؤمنین (ع)سؤال شد: آیا هر کس گواهى دهد به وحدانیت خدا و نبوت محمد بن عبداللّه او مؤمن است فرمود: پس واجبات خدا چه مى شود؟(10)
درجات ایمان :
همان گونه که ایمان نظرى داراى درجات و مراتب است ، ایمان عملى نیز درجات و مراتب دارد. نمى توان فردى را که مرتکب گناهى شد از ایمان به دور دانست و با چوب تکفیر او را از جامعهء مؤمنین بیرون راند. امام صادق (ع)فرمود: خداوند تبارک و تعالى ایمان را به هفت شعبه تقسیم کرده است :
1 یرّ و نیکوکارى ؛ 2 صدق و راستگویى ؛ 3 رسیدن به درجه یقین ؛ 4 نیل به مقام رضا و خشنودى خدا؛ 5وفا (وفاى به عهد و پیمان هاى الهى و بیعت با پیامبر و ائمه : و قول و تعهدات مشروعى که با انسان ها دادیم )؛ 6علم و معرفت ؛ 7 حلم و بردبارى و صبر و شکیبایى .
سپس فرمود: خداوند آن را میان مردم تقسیم نمود به هر کس هفت سهم داد او کامل الایمان است (یعنى هر کس توانست با اراده و تلاش و عمل صالح خویش و جلب توفیقات الهى ، همهء درجات آن را کسب کند، آن را مى توان گفت از ایمان کامل برخوردار است ) اما برخى یک سهم از ایمان را تحصیل مى کنند. بعضى از دو درجه آن برخوردارند و گروهى به مرتبهء سوم ایمان نایل گردیدند و به همین ترتیب . کسى که یک سهم از ایمان را کسب کرده ،تکلیفى به اندازهء دو سهم بر او تحمیل نکنید و به کسى که از دو سهم ایمان برخوردار است ، وظیفه اى به اندازهء سه سهم بارش نکنید؛ یعنى استعداد و قابلیت پذیرش اشخاص در ایمان یکسان نیست و خدا از هر کسى به اندازهء ظرفیتش تکلیف خواسته است پس شما هم در اعمال و اخلاق دینى و تحصیل علوم و معارف از هر کسى به اندازهء توان واستعدادش توقع داشته باشید.(11) .
از یک منظر ایمان را مى توان به ده درجه تقسیم نمود. امام صادق (ع)به فردى به نام عبدالعزیز فرمود: ایمان مانند نردبانى است که ده پله دارد و مؤمنین پله اى را بعد از پلهء دیگر بالا مى روند پس کسى که در پلهء دوم است نباید به کسى که در پلهء اول است بگوید تو هیچ ایمان ندارى و کسى که در پلهء سوم است نبایدکسى را که در پلهء دوم است مورد تحقیر قرار دهد به همین ترتیب کسى که در رتبه دهم ایمان قرار دارد نباید فردى راکه در پله اى پایین تر است تحقیر نماید.(12)
از مجموع روایات و آیات مربوط به بحث ایمان مى توان دریافت که ایمان ، حقیقت واحدى نیست و در همه مؤمنین یکسان و برابر نمى باشد، بلکه حقیقتى است که داراى مراتب و درجات متعدد مى باشد و به قول اهل منطق قابل تشکیک است . اعتبار و ارزش و میزان تقرّب هر انسان نزد خدا به میزان توجه به کیمت و کیفیت اجزاى ایمان است ؛ یعنى اعتبار هر مؤمنى را با مقدار عمل خالصانه او باید سنجید.
چنان که گفته شد ایمان داراى درجات و مراتب است . درجات ومراتب ایمان ، همیشه با ملاک واحدى اندازه گیرى نمى شود، بلکه اوضاع زمان و مکان در آن مؤثر است . در دوران غربت اسلام و پیامبردر مکه ،اعتقاد به خدا و قیامت و پیامبر اسلام هر فردى را در زمرهء مؤمنین قرار مى داد، اما در دوران قدرت اسلام صرف اعتقاد علامت ایمان نیست ، بلکه عمل به واجبات و ترک گناه از لوازم جداناپذیر آن است
براى تقویت ایمان باید پایه هاى آن را محکم کرد. امام علی(ع) ایمان را بر چهار پایه استوار مى داند: صبر و یقین و جهاد و عدل.(13)
به طور کلى هواهاى نفسانى و رذایل اخلاقى از آفات ایمان محسوب مى شوند.
امام باقر(ع) دروغ را منشأ خرابى ایمان مى داند.(14) در جاى دیگر حضرت حسد را آفت ایمان ذکر کرده وفرموده است: "حسد ایمان را مى خورد همان طورى که آتش هیزم را(15)
بنابراین انجام واجبات و ترک محرمات و آراسته بودن به صفات خوب مثل: شکر، صبر، خوش اخلاقى، احسان، سخاوت، راست گویى، بردبارى و پاک بدن از صفات رذیله مانند: تکبر،حسادت، بداخلاقى، عصبانیت و... موجب تقویت و پایدارى ایمان مىگردد.
پی نوشت ها:
1 . کلینى ، اصول کافى ، ج 2 ص 504.
2. محمد محمدى رى شهرى، میزان الحکمة، ج 1، ص 200، ماده ایمان، شماره 1359 و 1360.
3. همان، شماره 1356.
4. همان، شماره 1286
5.بقره (2) آیهء 189 .
6.سید هاشم بحرانى ، البرهان ، ج 1 ص 190
7.شیخ عباس قمى ، مفاتیح الجنان ، زیارت جامعهء کبیره .
8.کلینى ، اصول کافى ، ج 3 ص 55
9.همان .
10.همان .
11.همان ، ص 74
12.محمد باقر مجلسى ، بحار، ج 28 ص 238
13- نهج البلاغه، فیض الاسلام، قصار 30.
14- بحارالأنوار، ج 69، ص 247.
15- الکافی،ج2، ص 307.
براي سرزميني كه خاكش گيراست،هوايش فرحبخش و نسيمش دل انگيز.
براي او كه تقويمها زين پس به بوي او عطرآگين خواهند شد.
دوستان،عزيزان،زين پس از تقويمهاي منازلتان،در هركجاي ايران يا دنيا كه هستيد بوي گرگان را استنشاق كنيد.
آري روزي در تقويم به نام مبارك گرگان مزين ميشود.
روزي در تقويم به نام گرگان ميشود تا همگاني كه از هواي پاك و دل انگيزش،از خنكاي نسيم صبحگاهي اش،از مستي عطر بهار نارنج ارديبهشتش،از برگ ريزان پاييز خيابان شهريورش سرمستند در آن روز پيمان بندند كه پاسدار حريم و نگهبان حرمتش خواهند ماند و براي آباداني هر چه بيشتر اين سرزمين تاريخي همت خواهندگمارد.
در مصوبه شوراي نامگذاري شهر، بيستم شهريور،روز گرگان ناميده شدواين روزيست كه بنا به نقل تاريخ شناسان، اين سرزمين آبا،و اجدادي مان از استرآباد به گرگان تغيير نام داد،در سالي كه 1316 خوانندش.
و امسال پس از هفتاد و اندی سال،اين پير سرزمين رويايي،دوباره متولد ميشود.
بايد براي اين تولد پايكوبي كرد و دست افشاني....
بايد براي اين نورسيده كه نه نورسيده بلكه روح بزرگ پيري كه كوله باري پر از تجربه را به دوش ميكشد دعا كرد و اوراياري ميرساند،تا به خواستگاهش برسد...
عزيزان خواستگاه گرگان اين نيست كه هست......
خواستگاه گرگان بسيار فراتر از آنيست كه هست.......
من و شما،همه شما چه گرگاني ها
وديگر اقوام مقيم
همه و همه آنروز پيمان ميبنديم كه زين پس همه گرگانييم و به عشق گرگان و براي آباداني سرزميني كه فردا به فرزندانمان خواهيم سپرد،تلاش ميكنيم.
مي خواهيم پيمان ببنديم كه يك دغدغه به دغدغههاي سبد خانوارمان افزوده ميشود..
از اين پس فقط غم نان سفره و عيال و فرزند را نخوريم
بياييم كمي هم غم نام گرگان را خوريم.
مي خواهيم فرداروز،از ما اينگونه بگويند:
آنان كساني بودند كه براي گرگان و براي ماندگاري اين نام تلاش كردند.....
بياييم در ذهن فرزندانمان،افتخاراتي بيافرينيم همانگونه كه ما از اين سرزمين ملكوتي ياد ميكنيم و به مفاخرش ميباليم. مفاخري كه هريك ازشما بهتر از ديگري ميشناسندش.
اينجا سرزميني است كه فخرالدين اسعد گرگاني غروبهاي هرروز يا روي قلعه، قلعه كهنه، ياروي تپه سوگله (هزار پيچ) و يا قلعه خندان براي ويس از رامين ميگفت!
همو او را ميگويم شاعر و داستانگوي نيمه پنجم هجري همان كه نظامي گنجوي شاعر پرآوازه خسرو وشيرينش را از ويس و رامين او الگو گرفت.
مهد ميرداماد است اين سرزمين،او كه مير برهان الدين محمد باقر استرآبادي نامش بود و معلم ثالث و شيخ اشراق ميخوانندش.بله فيلسوف بزرگ دوران صفويه و از اركان مكتب فلسفي اصفهان و معلم ملاصدرا از اين سرزمين برخواسته است. او تنها فيلسوف اين ديار نبود،ابوالقاسم مير فندرسكي ديگر حكيم و دانشمند دوران صفويه،او كه نياكانش از سادات بزرگ استرآباد بودند او نيز از اين ديار برخواسته است.
پزشكان و حكيمان بسياري چون اسماعيل جرجاني دانشمند قرن ششم هجري و نويسنده كتاب بزرگ" ذخيره خوارزمشاهي"(كتاب پايه و جامع در پزشكي سنتي) نيز از اين ديار برخواسته است و يا ابوسهل مسيحي، همو كه در قرن چهارم در گرگان متولد شد و گفته ميشود كه ابن سينا پزشك و فيلسوف ايراني با راهنماييهاي ابوسهل به فراگيري دانش پزشكي روي آورد.
اينجا سرزمين بزرگان ونام آوران است.
اينجا ايراني كوچك است،كه بسياري از اقوام از جاي جاي ايران به اين سرزمين پناه آوردهاند.
و بيستم شهريورزين پس براي اهالي اين ديار روزي ميمون و مبارك خواهد بود....
روزي كه گرگانيان باهم عهد اخوت خواهند بست براي آباداني اين ديار.
فخرالدين اسعد گرگاني از داستان سرايان بزرگ ايران است که در نيمه اول قرن پنجم هجري ميزيست. دوره شاعري و شهرتش مصادف بوده با عهد سلطان ابوطالب طغرل بيک سلجوقي و گويا در اواخر عهد همين پادشاه بعد از 455 هـ.ق. وفات يافته است.
تنها اثر او منظومه ويس و رامين است که بين سالهاي 455- 446 هجري از ترجمه پهلوي بنظم پارسي درآمده است. موضوع اين منظومه يک داستان کهن ايراني است که مربوط به دوره اشکانيان بوده است. شاه شاهان شاه موبد که همه شاهان فرمانبردار او بودند با شهرو ملکه زيباي ماهاباد عهد بست که چون دختري بزايد، نامزد او شود. از شهرو ويس زاده شد و مادرش او را به پيمان شکني، به برادرش ويرو داد؛ ليکن موبد با ويرو بجنگ برخاست و چون بزور با او بر نيامد، بحيله ويس را از دژ بيرون کشيد و بخراسان برد. در راه رامين برادر جوان موبد به ويس دل باخت. ويس هم چندي بعد عاشق رامين شد و هر دو از دست شاه موبد بگريختند. از اين پس يک سلسله حوادث پياپي ميان رامين و موبد و ويس و شاه موبد رخ داد تا آخر کار شاه موبد درگذشت و رامين بجاي او نشست. او ساليان دراز با ويس بزيست و چون ويس درگذشت، رامين پادشاهي را به پسر داد و خود در آتشگاه معتکف شد.
منظومه ويس و رامين از باب آنکه بازمانده يک داستان کهن ايراني است و از آنروي که ناظم آن به بهترين نحو از عهده نظم آن برآمده و اثر خود را با رعايت جانب سادگي بزيور فصاحت و بلاغت آراسته است، بزودي مشهور و مورد قبول واقع شد. و تا اوايل قرن هفتم چنانکه از سخن عوفي بر مي آيد داستاني مشهور و رايج بود و سرمشق شاعراني که دست بسرودن داستانهاي عاشقانه ميزده اند، قرار ميگرفت .
امروز سوم جماديالثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر . كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله
و اينك لحظهي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه :
- اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود
به ام رافع گفت :
بستر مرا در وسط اتاق بگستران
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند
لحظهاي گذشت و لحظاتي ...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود .
شمعي از آتش و رنج، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علي چنين كرد .
اما كسي نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟
در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست .
و كجاي بقيع؟ معلوم نيست .
آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه .
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد .
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است
ساعتها است ...
---------
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم .
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است .
ديدم فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است .
ديدم كه فاطمه نيست .
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است .
باز ديدم كه فاطمه نيست .
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست .
فاطمه، فاطمه است
((دكتر علي شريعتي . . .))
بانوی آسمانی
بالاترین مرتبه کمال انسانیت ، مقام عصمت است که رضا و غضب انسان در همه امور، بر مدار رضا و غضب خدا باشد . اگر عصمت کبری به آن است که انسان کامل به جایی برسد که در همه امور ، به رضای خدا راضی شود و به غضب خدا ، غضب کند ؛ فاطمه زهرا کسی است که خداوند متعال به رضای او راضی میشود و به غضب او ، غضب میکند و این مقامی است که منشأ حیرت انسانهای کامل است . . .
اوست که در مکاشفات یوحنا ، علامتی است عظیم که در آسمان ظاهر شده ؛ زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پایش ، و بر سر تاجی از 12 ستاره دارد . (1)
اوست که همسر و مادر دوازده رئیس از اولاد اسماعیل است که خداوند در سِفر تکوین تورات ، به حضرت ابراهیم خبر داد . (2)
او در سوره " دخان " ، تـأویـل " شب مبارکه " ای اسـت که در آن " هر امر استواری فیصله مییابد ". (3)
او در زمانه ، یگانه زنی است که خداوند متعال ، دعای او را در روز مباهله ، هم طراز دعای پیامبر اکرم و امیرالمؤمنین قرار داده است .
اوست که در شب معراج رسول خدا دید که بر در بهشت نوشته شده است : " فاطمة خیرة الله " (4)
در شخصیت او همین بس که اول شخص وارد شونده بر بساط قرب الهی ، اوست ؛ چرا که رسول خدا فرمود : " فاطمه نخستین کسی است که به بهشت وارد میشود . " (5)
حسن ( علیه السلام )، خود را روی بدن مطهـر مادر انداخـته و صورتـش را میبوسید و میگفت : "مادر جان! پیش از آنکه جان از بدنم بیرون رود، با من سخن بگو"، حسین (علیه السلام) پیش آمده، پای مادر را میبوسید و میگفت : "مادر جان من فرزند تو حسین هستم، با من سخن بگوی، پیش از آنکه قلبم بشکافد و مرگم فرا رسد!"
او یگانه گوهری است که خداوند به بعثت پیغمبر خاتم بر مؤمنین منت نهاد ( سوره آل عمران آیه 64 ) و به وجود آن گوهر ، بر آن سرور منت نهاد و فرمود : " ما به تو کوثر دادیم ، پس بر پروردگارت درود فرست و قربانی کن ، " (6)
آیا پس از رحلت رسول خدا ، چه شد که چنین کسی با دلی پر درد ، گفت : " بر من مصیبت هائی فرود آمد که هرگاه بر روزهای روشن فرود میآمد ، چونان شب ، تیره و تار میشدند " (7) ، و هنگامی که به خاک سپرده شد ، از بدن رنجور او ، شبحی باقی مانده بود . " مانند شبحی گشته بود " (8) و امیرالمؤمنین در این مصیبت ، آنچنان از پای درآمد که به رسول خدا گفت : "اما اندوه من ( در فقدان فاطمه ) همیشگی است و از این پس هر شب من ، تا به سحر به بیداری خواهد گذشت " (9)
علی بن عیسی اربلی داستان شهادت فاطمه (سلام الله علیها) را نقل کرده تا آنجا که میگوید :
هنگامی که زهرا (سلام الله علیها) از دنیا رفت و به شهادت رسید ، پارچهای بر روی پیکر مطهر او کشیده شده بود ، اسماء گوید در این وقت ، حسن و حسین (علیهماالسلام) واردشده و گفتند :
ای اسماء ! مادر ما ، در چنین وقتی نمیخوابید !؟ ؛ اسماء عرض کرد : ای فرزندان رسول خدا ، مادرتان نخوابیده ، بلکه از دنیا رفته است!
حسن ( علیه السلام ) که این سخن را شنیـد ، خود را روی بدن مطهـر مادر انداخـته و صورتـش را میبوسید و میگفت : "مادر جان ! پیش از آنکه جان از بدنم بیرون رود ، با من سخن بگو" (10)
حسین (علیه السلام) پیش آمده ، پای مادر را میبوسید و میگفت : " مادر جان من فرزند تو حسین هستم، با من سخن بگوی، پیش از آنکه قلبم بشکافد و مرگم فرا رسد! " (11) . . . .
پی نوشت:
1) مکاشفات یوحنای رسول ، باب 12
2) باب 17 در سِـفـر تکوین تورات
3) " انا انزلناه فی لیـلـة مبارکة انا کنا منـذرین – فیها یفـرق کل امر حکـیم " ، ( سوره مبارکه دخان ، آیه 3 و 4 )
4) " فاطمه ، برگزیده خداست " ، ( تاریخ بغداد ، جلد 1 ، صفحه 274 )
5) " اول شخص یدخل الجنة ، فاطمه " ، ( میزان الإعـتدال ، جلد 2 ، صفحه 131 )
6) " انا اعطیناک الکوثر – فصل لربک وانحر" ، سوره مبارکه کوثر ، آیات 1 و 2
7) " صبت علی مصائب لو انها ثبت علی الایام صرن لیالیا " ، ( بحارالأنوار جلد 79 صفحه 106)
8) " و صارت کالخـیال " ، ( دعائم الإسلام ، جلد 1 ، صفحه 232 )
9) " امّا حزنی فـسرمد و امّا لیلی فـمـسهّـد " ، ( نهج الـبلاغه ، خطبه شماره 202 )
10) " یا امّاه ! کـلمینی قبلان تفارق روحی بدنی "
11) " یا امّاه ! انا ابنک الحسین ، کـلمینی قبلان یتصدع قلبی فأموت " به نقل از کشف الغمه جلد2 – صفحه 126

حدیثی از امام رضا ـ علیه السلام ـ به نام حدیث سلسلة الذّهب، نقل شده است، که همه ما شنیده ایم. حدیثی که راویانش طلائی است: امام رضا از پدرش، آن حضرت از اجدادشان، تا پیغمبر اکرم ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ، پیغمبر از جبرئیل، و ایشان از خدای متعال نقل می کند. سند حدیث دیگر از این محکم تر نمی شود؛ آن حدیث این است: «... لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی ...»1. حدیث دیگری مشابه این حدیث نیز نقل شده است که آن هم اسناد معتبری دارد، و آن حدیث این است: «... وَلَایَةُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی»2.
در این مقاله برآنیم که ارتباط دوحدیث مذکور را با یکدیگر را بررسی کنیم .
آیا کلمه توحید، حصن خداست یا ولایت علی ـ علیه السلام ـ حصن اوست، یا اینکه خدا دو حصن دارد، یکی حصن توحید و دیگری حصن ولایت است، یا به گونه دیگری است؟
حضرت رضا ـ علیه السلام ـ این حدیث را در نیشابور در حالی که روی مرکب سوار بودند، بیان کردند.در حضور 12 هزار نفر راوی، قلم و کاغذ برداشتند و این حدیث را ضبط کردند. شاید در تاریخ چنین نقلِ حدیثی نمونه نداشته باشد . برای اولین و آخرین بار بود که کسی حدیثی نقل کند و 12 هزار نفر ایستاده و آماده، این حدیث را بشنوند .
نقل کرده اند و نوشته اند: وقتی حضرت این جمله را فرمودند، مرکب خواست حرکت کند، ولی حضرت اشاره فرمودند: «صبر کن». مردم منتظر بودند ببینند چرا حضرت مرکب را متوقف کردند. آن زمان چون وسائلی مانند بلندگو نبود، باید چند نفر، تکه تکه خبر می دادند تا بقیه بشنوند. حضرت فرمودند: این کلمه را اضافه کنید: «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»: کلمه توحید که حصن خداست، یک شروطی دارد، و من یکی از آن شروط هستم؛ خود من که امام رضا هستم، یکی از شروط این حدیثم؛ یعنی وقتی شما وارد حصن خدا می-شوید، که ولایت من را بپذیرید.
واضح است که ولایت شخص امام رضا ـ علیه السلام ـ خصوصیتی نداشته و مقصود، ولایت همه ائمه اثنی عشر ـ علیهم السلام ـ بوده است که اوّل آن، ولایت علی ـ علیه السلام ـ است؛ پس آنجا که فرمودند: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی»، یعنی به شرط ولایت ائمه ی معصومین ـ علیهم السلام؛ این حصن، این حصار و این دژ، وقتی مستحکم است که شامل ولایت باشد؛ بدون ولایت استحکامی ندارد.
قرب به خدا، هدف آفرینش
اصولاً هدف از آفرینش انسان این است که انسان با اختیار خودش خداشناس و خداپرست شود و به او نزدیک شود. قرآن می فرماید: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ»3 . هیچ هدفی از آفرینش جنّ و إنس در کار نیست، جز عبادت خدا.
خصوصیّت عبادت این است که وسیله قرب به خداست. هدف اصلی و نهایی ، قرب به خداست و عبادت هدف متوسط است؛ یعنی وسیله ای برای قرب به خداست.
در حقیقت آخرین هدف این است که انسان به مقامی برسد و به گونه ای شود که مصداق آیه ؛ «فی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلیكٍ مُقْتَدِر» 4 راپیدا کند .
همسر فرعون، الگویی برای جهانیان
قرآن کریم از قول همسر فرعون نقل می کند و می فرماید : «وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً لِلَّذینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لی عِنْدَكَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة ...»5؛ خداوند الگوی کسانی که ایمان آورده اند را، چه مرد و چه زن، همسر فرعون قرار داد .
به عبارتی بیان می کند که اگر می خواهید از کسی سرمشق بگیرید، از همسر فرعون سرمشق بگیرید.

امّا در مورد این که از کجای زندگی او باید سرمشق گرفت، می فرماید: «إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لی عِنْدَكَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة».
در مورد موقعیّت همسر فرعون خوب فکر کنید ! فرعون ادعای خدایی داشت و اهل مصر او را پرستش می کردند. همسر فرعون کسی است که در این کاخ بزرگ شده است و در آن زندگی می کند؛ برای او انواع و اقسام لذایذ فراهم است. او به خدا ایمان می آورد و این دعا را از خدا درخواست می کند.
دعای او، برای همه مؤمنین عالم حتّی مؤمنین امّت پیغمبر آخرالزّمان، سرمشق می شود. الگو شدن این خانم به خاطر معرفت و همّتی است که پیدا کرد و این درخواست را از خدا کرد.
همسر فرعون می گوید: خدایا من از تو یک چیز می خواهم و آن این است که خانه ای برایم پهلوی خودت در بهشت بسازی که نزدیک خودت باشم ؛ «رَبِّ ابْنِ لی عِنْدَكَ بَیْتاً فِی الْجَنَّة».
این مطلب اشاره به این است که من تو را دارم و جز تو به هیچ چیز نمی اندیشم؛ لذا خدا به مؤمنین می گوید: از همسر فرعون یاد بگیرید که چه درخواستی داشته باشید.
از همسر فرعون یاد بگیریم و از خدا، قرب به خدا را بخواهیم . این آن چیزی است که باید عمرمان را صرف آن کنیم . راه رسیدن به این مقام هم ، عبادت، بندگی و اطاعت خداست.
هدف از آفرینش انسان این است که با اختیار خود، انسان شود؛ همه عالَم هستی ، بنده خدا است؛ مگر چیزی هم وجود دارد که مخلوق و بنده خدا نباشد؟ آن چه که خدا از انسان می خواهد، این است که با اختیار خودش این راه بندگی را طی کند؛ یعنی آنچه لازمه بنده بودن است، آنرا در عمل پیاده کند. وقتی هدف این باشد، باید گفت: هدف از خلقت انسان، بندگی خداست. اگر بخواهیم این تمام ابعاد مطلب را در یک کلمه بیان کنیم، باید بگوئیم: «لا اله الا الله؛ یعنی هیچ معبودی جز الله نیست و تنها باید او را پرستید.»
خود را واکسینه کنیم !
اگر آنچه را که هدف خلقت ماست، انجام دادیم، به هدف رسیده ایم و دیگر مصونیّت پیدا کرده و واکسینه می شویم .
وقتی هدف، بندگی خداست، با رسیدن به این هدف، دیگر چه نقصی در کار وجود دارد ؟ با رسیدن به این هدف، انسان در یک حصن حصینی قرار می گیرد.
پس کلمه توحید، توجّه به این نکته است که جز الله کسی قابل پرستش نیست؛ یعنی فقط باید او را پرستش کرد. وقتی گفتیم: فقط باید او را پرستش کرد، یعنی راه ما در عمل هم باید راه پرستش خدا باشد؛ یعنی باید مصداق «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ» شویم ، در این صورت دیگر هیچ خطری در کار نیست. خطرها وقتی انسان را تهدید می کنند که در بین راه منحرف شود؛ امّا وقتی راه را درست طی کرد و به مقصد رسید، دیگر خطری نیست. پس کلمه «لا اله الا الله»، یک حصن و دژ مستحکمی است که هیچ خطری آن را تهدید نمی کند.
به عبارتی کسی که وارد این دژ شود، امنیت دارد و دیگر شیاطین نمی توانند خطری را متوجّه او کنند: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی».
ادامه دارد ...
پی نوشت ها :
1 . بحار الانوار، ج 49، ص 123.
2 . عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج2، ص: 136.
3 . الذاریات / 56.
4 . القمر / 55.
5 . التحریم / 11.
فرمول احسن الحال (بهترين حال)
مقدمه :
1-« احسن الحال» نتيجه « تربيت احسن» و مقدمه « احسن الاعمال» مي باشد.
2- هميشه لازمه بهترين تربيت، حال، عمل، گران ترين و پرهزينه ترين از لحاظ مادي نيست.
3- بهترين هديه معنوي شهيدان، كمك در استجابت همين دعاي تحويل سال مي باشد.
4- بهترين، در فرهنگ ديني، همان خداپسندانه ترين است نه غير.
الف- لوازم بهترين تربيت:
1- بهترين انتخاب در ازدواج
2- بهترين شروع زندگي در مجلس عقد و عروسي.
3- بهترين انعقاد نطفه و بهترين دوران بارداري.
4- بهترين دوران شير خوارگي.
5- بهترين تاديب و مراقبت در سه مقطع كودكي، نوجواني و جواني كه هر كدام 7 سال
6- بهترين بسترسازي براي تعليم و تربيت در دوران تحصيل.
7- بهترين مشارطه، مراقبه و محاسبه در روز و زندگي فردي، شغلي، اجتماعي و... .
8- بهترين لقمه و خوراك مادي و معنوي.
9- بهترين نتيجه و الگو براي تربيت (قرآن و عترت).
ب - لوازم بهترين حال :
1- داشتن بهترين ديدگاه در اين عالم هستي ( ديد الهي)
2- داشتن بهترين نيت و قصد در انجام كارها ( قصد قربة الي الله)
3- داشتن بهترين تكيه گاه ( توكل بر خدا)
4- داشتن بهترين وسيله براي رسيدن به مقصد ( توكل به قرآن و عترت)
5- داشتن بهترين امام و راهنما ( معصومين(ع))
6- داشتن بهترين رنگ در زندگي ( رنگ خدا)
7- داشتن بهترين جهت گيري در كارها ( جهت خدايي داشتن)
8- داشتن بهترين انيس و رفيق ( انس با خدا در دل شب)
9- داشتن بهترين آرزوها ( سعادت دنيا و آخرت و شهادت)
ج- لوازم بهترين اعمال :
1- داشتن بهترين اراده و انگيزه ( انگيزه الهي)
2- داشتن بهترين برنامه ( برنامه تشيع در عصر غيبت)
3- داشتن بهترين تلاش ( انجام واجبات و ترك محرمات)
4- داشتن بهترين مواظبت ( دوري از زمينه هاي گناه)
5- داشتن بهترين آفت زدايي ( استغفار و توبه)
6- داشتن بهترين امام و الگو ( راهنماي ديني)
7- داشتن بهترين رفيق و همراه ( رفيق الهي)
نقش امام حسن عسکري (ع) در تفسير قرآن

جلوه هايي از پاسداري و مرزباني از قرآن
امام حسن عسکري(ع) علاوه بر تفسير آيات الهي و انجام وظيفه تعليم، تربيت و آموزش قرآني و تفسيري، در صحنه فکر و عمل به «پاسداري از قرآن» و «مرزباني از شريعت با قرآن» نيز ميپرداخت. اينک جلوههايي از تلاش مقدس آن امام را به نظاره مينشينيم.
الف: پاسداري از قرآن
از زمان نزول قرآن هميشه شبهات و سؤالاتي پيرامون برخي آيات قرآني يا کل قرآن مطرح بوده است، جداي از منشأ خير انديشانه يا مانع تراشانه اين سؤالات و شبهات، بايد گستردگي آن را مرتبط با رويکرد علمي، فلسفي، فقهي و... در هر عصر نسبت به قرآن دانست.
از اين روي در عصر برخي امامان مثل امام عسکري(ع) و قبل از آن امام صادق(ع) و... شاهد شبهاتي گسترده که گاه پيامدهاي اجتماعي و سياسي مهمي هم داشت مانند مسئله قديم بودن قرآن و...بودهايم. امام عسکري(ع) خود را پاسدار قرآن ميدانست و در مقابل اين شبهات، به زدودن غبار از چهره قرآن و عيان کردن واقعيت آن ميپرداخت.
قديم بودن قرآن!
ابوهاشم ميگويد با خودم گفتم دوست دارم بدانم ابومحمد عسکري(ع) درباره قرآن چه ميگويد آيا آفريده شده يا نه؟ در حالي که قرآن غير خداست؟ حضرت روبه من کرد و فرمود: آيا حديث امام صادق(ع) به تو نرسيده است که فرمود: «وقتي قل هو اللّه احد نازل شد، خداوند براي آن چهار هزار بال آفريد. پس بر هر گروهي از فرشتگان که ميگذشت، همه در برابرش فروتني ميکردند و ميگفتند اين نسب (شناسنامه) پروردگار متعال است. امام عسکري(ع) به نقل ابن شهر آشوب، همچنين در جواب ابوهاشم (قرآن آفريده است يا نه؟) فرمود: ابوهاشم خداوند آفريدگار هرچيز است و هرچه جز او آفريده است. امام عسکري(ع) طبق اين دو روايت به روش روايي و نيز قرآني پاسخ شبهه قديم بودن قرآن را داده است.
نسبت بداء به خداوند
از جمله انحرافهايي که برخي با توجه بر آيات قرآن مانند: آيات مربوط به تعويض قبله، مرتکب شدهاند، مسئله نسبت دادن بداء به خداوند است. امام عسکري(ع) با روش روايي و بيان شأن نزول، اين شبهه را چنين ميزدايد: امام حسن عسکري(ع) ميفرمود: زماني که پيامبر خدا(ص) در مکه بود، خداي متعال فرمان داد در نمازش رو به سوي بيت المقدس کند و کعبه را ميان خود و آن قرار دهد، اگر ممکن شود. و اگر ممکن نشد، رو به بيت المقدس کند، هر طور که شد.
پيامبر خدا(ص) در طول سيزده سالي که در مکه بود، چنين کرد. چون به مدينه رفت، در آنجا پايبند بود رو به بيت المقدس باشد، رو به آن کرد و هفده يا شانزده ماه از کعبه روي برگرداند. گروهي از سرکشان يهود شروع کردند به گفتن اينکه: «به خدا قسم! محمد نميداند چگونه نماز ميخواند، او به قبله ما رو ميکند و در نمازش شيوه و عبادت ما را پيش گرفته است.»
وقتي سخن آنها به گوش پيامبر خدا(ص) رسيد، بر او سخت آمد و از قبله آنان خوشش نيامد و کعبه را دوست داشت. حضرت جبرئيل آمد. پيامبر فرمود: اي جبرييل دوست دارم خداوند مرا از بيت المقدس رو به کعبه برگرداند. آنچه از سوي يهوديان نسبت به قبله خود به گوشم ميرسد، آزارم ميدهد. جبرئيل گفت: از خدا بخواه روبهکعبهات بگرداند، او خواستهات را رد نميکند و تو را از درخواستت محروم نميسازد. چون دعايش به پايان رسيد، جبرئيل بالا رفت.پس از ساعتي برگشت و گفت: بخوان اي محمد «قد نري تقلّب وجهک شطر المسجد الحرام و حيث ماکنتم فولّوا وجوهکم شطره...؛ ميبينيم که صورتت را به سوي آسمان بر ميگرداني. پس تو را به قبلهاي خواهيم گرداند که آن را بپسندي. پس چهرهات را به سوي مسجد الحرام برگردان و هرجا که بوديد، صورتهايتان را به طرف آن برگردانيد.»
يهوديان در آن هنگام گفتند: «چه چيزي آنان را از قبلهاي که داشتند، برگرداند...» خداوند بهترين پاسخ را به آنان داد: «قل للّه المشرق و المغرب...؛(5) بگو مشرق و مغرب از آن خداست.»
امام حسن عسکري(ع) فرمود: گروهي از يهود نزد پيامبر آمدند و گفتند: اي محمد! اين قبله بيت المقدس است که چهارده سال به سوي آن نماز خواندي، اکنون چرا رهايش کردي؟ آيا آنچه پيشتر ميکردي حق بود که به باطل رو کردي؟ چرا که آنچه مخالف حق باشد، باطل است. يا قبله نخستين باطل بود. پس در اين مدت بر باطل بودهاي. پس چه چيزي ايمن ميدارد که اکنون بر باطل باشي؟ پيامبر فرمود: آن حق بود، اين هم حق است. خداوند ميفرمايد: «قل للّه المشرق و المغرب يهدي من يشاء الي صراطٍ مستقيم؛ بگو مشرق و مغرب مال خداست. هرکه را بخواهد، به راه راست هدايت ميکند. اي بندگان خدا! اگر خدا صلاح شما را در روي کردن به مشرق بداند، به آن فرمان ميدهد و اگر در مغرب بداند، به آن فرمان ميدهد و اگر در غير اين دو بداند به همان دستور ميدهد. پس تدبير الهي را درباره بندگانش و اراده او را در مصلحت خودتان انکار نکنيد.
سپس پيامبر به آنان فرمود: شما کار و تلاش را در روز شنبه تعطيل کرديد و در روزهاي ديگر انجام داديد باز هم شنبه تعطيل کرديد و پس از آن کار کرديد، آيا حق را رها کرده و به باطل روي آورديد يا باطل را ترک کرده و به حق روي آوريد؟ يا باطل را به سوي باطل يا حق را به سوي حق ترک کرديد؟ هرگونه که خواستيد بگوييد، همان سخن و پاسخ پيامبر به شماست. گفتند: کار نکردن در شنبه حق است کار کردن پس از آن هم حق است. پيامبر فرمود: قبله بودن بيت المقدس در آن وقت حق بود و قبله بودن کعبه در اين وقت حق است.
به او گفتند: اي محمد در نماز به سوي بيت المقدس، براي فرمان پروردگارت به عقيده خودت «بداء» و تغيير نظر پيش آمده که تو را به سوي کعبه برگرداند؟ فرمود: نظر خدا عوض شد، او سرانجامها را ميداند و بر مصلحتها تواناست، نه بر خود، کار غلطي را جبران ميکند و نه رأي تازهاي بر خلاف نظر پيشين مييابد. او منزّه از اين است مانعي هم براي او از انجام خواستهاش پديد نميآيد. تغيير نظر براي کسي است که چنين باشد و او از اين صفات منزّه است.
سپس فرمود: اي قوم يهود! از خدا به من خبر دهيد آيا بيمار نميکند، سپس سلامتي ميدهد، تندرست نميکند، سپس بيمار ميکند، آيا نظرش برگشته؟ آيا زنده نميکند و نميميراند؟( آيا شب را پس از روز و روز را پس از شب نميآورد؟) آيا در همه اينها نظرش برگشته است؟ گفتند: نه فرمود: همين گونه خداوند پيامبرش محمد را فرمان داد به سوي کعبه بازگردد. پس از آنکه او را فرمان داده بود به سوي بيت المقدس نماز بخواند و در فرمان اول نظرش عوض نشد...خداوند در وقتي به خاطر مصلحتي که دارد به شما فرمان ميدهد، در وقت ديگر به خاطر مصلحت ديگري دستور ديگري ميدهد. اگر در هر حال خدا را اطاعت کنيد، شايسته پاداش ميشويد...»
تناقض آيات قرآن
شواهد فراواني بر «تفسير قرآن با قرآن» از زمان ائمه تا کنون در دست است. مانند معناي ليس عليکم جناح در «اذا ضربتم في الارض فليس عليکم جناح ان تقصروا من الصلاة» که امام باقر(ع) بر اساس آن نماز مسافر را واجب ميدانست شکسته باشد و (لاجناح را به معناي وجوب) معنا ميکردند و دليل آن را با آيه ديگري «فمن حج البيت او اعتمر فلاجناح عليه ان يطوّف بهما» توضيح ميدادند که در آن فلاجناح به معناي وجوب است و طواف حج واجب است و به طور مرسل از پيامبر نقل شده است که القرآن يفسر بعضه بعضاً؛ اما رواياتي هم هست که توهم مخالفت با روش قرآن به قرآن دارد، مانند حديث امام صادق(ع) که «قال ابي ماضرب رجل القرآن بعضه ببعض الّا کفر» پدرم فرمود هيچ کس بعضي از قرآن را به بعضي ديگر نزد مگر اينکه کافر شد.» محققان معتقدند شايد منظور از اين ضرب القرآن، همان تناقض گيريهايي از قرآن است که در زمان امام علي(ع) و امام عسکري(ع) زنديقها انجام ميدادند، آنان مثل روش قرآن به قرآن، آيات را در مقابل هم قرار ميدادند، اما به جاي تلاش براي فهم ارتباط و مناسبت آيات، به القاي تناقض در آنها دامن ميزدند. حکايت اسحاق کندي نمونه روشني از اين گرايش است. ابن شهرآشوب از ابوالقاسم کوفي در کتاب تبديل چنين نقل ميکند: اسحاق کندي که در زمان خود فيلسوف عراق بود، مشغول تأليف کتابي درباره «ناقض قرآن» شد. وي خود را به آن مشغول و در خانهاش آغاز به تحقيق و تأليف کرد. روزي که يکي از شاگردانش خدمت امام عسکري رسيد، حضرت پرسيد: آيا ميان شما مرد رشيدي نيست که استادتان کندي را از کاري که درباره قرآن به آن مشغول است، باز دارد؟ وي گفت: ما شاگردش هستيم. چگونه شايسته است که در اين مورد يا موارد ديگر به او اعتراض کنيم؟ امام فرمود: اگر چيزي به تو بگويم، به او ميرساني؟ گفت: آري. فرمود: نزدش برو و با او هم صحبت شو و در کارها کمکش کن وقتي خوب رفيقش شدي: بگو: مسئلهاي برايم پيش آمده است که ميخواهم بپرسم. او از تو خواهد خواست که سؤالت را بپرسي. آن وقت بپرس: اگر سخنگوي به اين قرآن و صاحب اين سخن (خدا) پيش تو بيايد، آيا ممکن است بگويد مقصودش از اين گفتهها چيزي غير از آن است که تو ميپنداري؟ او خواهد گفت: آري، ممکن و رواست. چون خدا کسي است که اگر بشنود، ميفهمد. وقتي اين را پذيرفت، بگو: چه ميداني، شايد مقصودش غير از آن باشد که تو فهميدهاي ؛ آنگاه معنايي بر خلاف مقصودت خواهد شد. آن شخص نزد کندي رفت و هرآنچه امام فرموده بود، اجرا کرد. تا اينکه سؤالش را مطرح کرد. وي گفت:تکرار کن. او تکرار کرد. اسحاق پيش خود انديشيد و متوجه شد که در لغت چنين احتمالي هست. و در نظر هم شدني است. گفت: تو را قسم ميدهم بگو اين نکته را از کجا ميگويي؟ گفت: چيزي بر دلم گذشت، با تو در ميان گذاشتم. اسحاق نپذيرفت و گفت، تو و کسي که هم اندازه تو باشد، به اين نکته نميرسد. بگو از کجا اين را فهميدهاي؟ گفت: ابومحمد (امام عسکري(ع)) چنين فرمانم داد. گفت: اينک راست گفتي. اين سخن جز از چنان خانداني برنميآيد. سپس آتش خواست و هرچه را نوشته بود، سوزاند.
سؤال از فلسفه آيات
کليني از اسحاق بن محمد نخعي نقل ميکند که فهفلي از امام حسن عسکري(ع) پرسيد چرا زن بينواي ضعيف يک سهم ميگيرد، اما مرد دو سهم؟ (اين اعتراض به حکمي است که نص قرآن است: للذکر مثل حظّ الانثيين) امام عسکري فرمود: انّ المراة ليس عليها جهاد ولانفقة ولا عليها معقله انما ذلک علي الرجال؛ زن نه وظيفه جهاد دارد، نه نفقه و نه ديه خطاي، خويشان بر عهده اوست. اينها بر عهده مردان است.»
پيش خودم گفتم به من گفته شده بود که ابن ابي العوجا همين مسئله را از امام صادق(ع) پرسيده بود و حضرت همين جواب را داده بود. امام عسکري(ع) فرمود: آري اين مسئله، مسئله ابن ابي العوجاء است. هرگاه سؤال يکي باشد. جواب ما نيز يکي است. براي آخرين ما همان جاري است که بر اولين ما. و اولين ما و آخرين ما در دانش برابر است و پيامبر خدا(ص) و اميرمؤمنان(ع) فضيلت خاص خود را دارند.»
درباره فلسفه روزه نيز که نص قرآني دارد، امام فرموده است: تا ثروتمند، سختي و گرسنگي را بيابد و به فقير عاطفه و مهرورزي کند
سؤال از اخذ ميثاق الهي
ابوهاشم ميگويد: نزد ابو محمد(ع) بودم که محمد بن صالح ارمني درباره معني آيه: «و اذ اخذ ربک من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و أشهدهم علي انفسهم ألست بربکم قالوا بلي شهدنا؛ و آن گاه که پروردگارت از نسل فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت و آنها را بر (خدايي) خود گواه ساخت که آيا من پروردگار شما نيستم؟ همه گفتند: آري ما گواهي ميدهيم.» حضرت فرمود: با اين کار معرفت به خدا محقق شد و آن زمان را فراموش کردند، ولي آن را به ياد خواهند آورد و گرنه کسي نميدانست آفريدگار و روزي دهندهاش کيست؟
سؤال از مرگ
احمد بن حسن حسيني ميگويد: از امام حسن عسکري(ع) پرسيدند مرگ چيست؟ (يک واژه قرآني) امام فرمود: تصديق و باور به چيزي که نميشود. پدرم از پدرش از امام صادق(ع) روايت کرد: هرگاه مؤمن بميرد، مرده نيست. همانا کافر مرده است خداوند ميفرمايد: «يخرج الحي من الميت؛ مرده را از زنده بيرون ميآورد.» يعني مؤمن را از کافر و کافر را از مؤمن.
سؤال از برگزيدگان خدا
ابوهاشم جعفري ميگويد از امام عسکري(ع) درباره اين آيه پرسيدم: «ثم اورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه؛ سپس کتاب را به ميراث کساني رسانيديم که ايشان را از بندگان خود برگزيديم، پس برخي از آنان به خويش ستمگر بودند و برخي ميانه رو بودند و بعضي به اذن خدا در کارهاي نيک پيشتاز بودند.»
امام فرمود: همه از خاندان محمد اند. آن که بر خود ستم کرده، کسي که به امام اعتراف ندارد و ميانه رو کسي است که امام را بشناسد و پيشتاز کارهاي نيک به اذن خدا، امام است.
ب: مرزباني از شريعت با قرآن
بخشي از شخصيت قرآني امام را بايد در مقابلهاش با مسائل و مشکلات اعتقادي و فکري از طريق قرآن شناخت. امام عسکري(ع) براي هر مسئلهاي، پاسخي شايسته از قرآن ارائه ميکند و به اين وسيله جلوي بسياري از انحرافها را از لحاظ مبنايي سد ميکند:
رد غلوّ نسبت به ائمه با: بل عبادمکرمون لايسبقونه بالقول..؛
ادريس بن زياد کفرتوثايي ميگويد: درباره آنان و ائمه، بسيار افراط ميکردم. روزي براي ديدار ابومحمد(ع) روانه سامرا شدم و خسته از راه سفر وارد شهر شدم. خود را به پلکان حمامي افکندم و خواب مرا در ربود. با ضربه عصاي مخصوص ابومحمد(ع) بيدار شدم. آن بزرگوار را شناختم و به پاخاستم و در حالي که سوار بود و غلامان پيرامونش را گرفته بودند، پشت پا و زانوي حضرت را بوسيدم. اين نخستين برخورد من با حضرت بود. امام به من فرمود: اي ادريس «بل عباد مکرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون؛ بلکه آنان (فرشتگان) بندگان مقرب خدايند و در گفتار بر او سبقت نميگيرند و به فرمان او عمل ميکنند.»
عرض کردم: مولاي من! همين مطلب مرا بسنده است و من تنها براي اين که همين را از شما بپرسم، خدمتان آمده بودم. امام (ع) با اين پاسخ قرآني وي را متوجه کرد که حتي فرشتهها نيز فرمان بر خدايند و از خود اختياري ندارند. ائمه نيز بندگان خدايند و در گفتار و عمل تابع او. بنابراين نبايد آنان را از شأن بندگي خارج کرد و با غلو و بزرگ نمايي شأن الهي به آنان داد.
رد مفوضه با: ذو ماتشاؤن الا ان يشاء اللّه
مفوضه معتقدند خداوند حضرت محمد(ع) را آفريد و آفرينش دنيا را به وي سپرد و هرچه در دنياست او آفريده است. همين طور گفتهاند: اين کار به علي(ع) سپرده شده است
راوندي ميگويد گروهي از مفوضه کامل بن ابراهيم مدني را نزد ابومحمد(ع) فرستادند. وي ميگويد: وارد شدم و کنار در که پردهاي داشت، نشستم. در همان حال بادي وزيد و گوشهاي از پرده کنار رفت. کودکي را ديدم که چون پاره ماه ميدرخشيد و حدود چهار سال داشت. به من فرمود: اي کامل بن ابراهيم! به خود لرزيدم و الهام شد که بگويم: بله مولاي من! فرمود:...آمدهاي درباره سخن مفوضه بپرسي؟ آنان دروغ ميگويند. بلکه دلهاي ما ظرفهاي خواست الهي است. هرگاه او بخواهد ما هم ميخواهيم: خدا ميفرمايد: «و ما تشاؤن الّا أن يشاء اللّه» امام عسکري(ع) به من فرمود: چرا نشستهاي پاسخت را داد. برخيز.
رد عفو مشرکان با: ان اللّه لايغفر ان يشرک به و يغفر مادون ذلک لمن يشاء
ابوهاشم ميگويد: شنيدم امام عسکري(ع) ميفرمود: خداوند در روز قيامت چنان عفو ميکند که بر دل بندگان خطور ميکند، تا آنجا که مشرکان ميگويند: «واللّه ربنا ما کنّا مشرکين؛ سوگند به خدا، پروردگارمان، ما مشرک نبوديم.» به ياد حديثي افتادم که يکي از شيعيان از اهل مکه نقل کرده بود که: پيامبر خدا اين آيه را ميخواند: «ان اللّه يغفر الذّنوب جميعاً؛ خداوند همه گناهان را ميبخشد.» مردي گفت: و هر کسي را که شک ورزد. از آن سخن ناخشنود شدم و نسبت به آن مرد ابراز ناخشنودي کردم و در حالي که پيش خود چنان ميگفتم، امام رو به من کرد و فرمود: «انّ اللّه لايغفر ان يشرک به ويغفر مادون ذلک لمن يشاء. خداوند شرک را نميآمرزد و جز آن را براي هرکه بخواهد ميآمرزد. او بد سخن گفت: و بد چيزي روايت کرد.
رد محدوديت در علم خدا با تفسير (يمحوا اللّه ما يشاء)
شيخ طوسي از ابوهاشم جعفري نقل ميکند که محمد بن صالح ارمني از امام عسکري(ع) درباره اين آيه (يمحوا اللّه ما يشاء و يثبت و عنده ام الکتاب خدا آنچه را بخواهد محو ميکند و ثابت ميکند و اصل کتاب نزد اوست.» پرسيد. امام فرمود: جز آنچه را که بوده، محو ميکند؟ و جز آنچه را نبوده ثابت ميکند؟
پيش خودم گفتم اين بر خلاف گفته هشام بن حکم است که خداوند چيزي را تا نشود نميداند! امام به من نگريست و فرمود: خداوند عظيم الشأن که پيش از وجود اشياء به آنها علم دارد، از اين اوهام برتر است. اوست آفريدگار قبل از هر آفريده و پروردگار قبل از پرورش يافته و توانا و قادر قبل از وجود قدرت.
مبارزه با اسرائيليات در مورد هاروت و ماروت با آيه (لايعصون اللّه ما امرهم و يفعلون مايؤمرون)
صدوق از يوسف بن محمد بن زياد و علي بن محمد بن يسار از پدر اين دو چنين نقل ميکند: به امام حسن عسکري(ع) گفتيم گروهي نزد ما فکر ميکنند هاروت و ماروت دو فرشته بودند که ملائکه آن دو را برگزيدند و چون گناه بني آدم زياد شد، خداوند آن دو را با فرشته سومي به دنيا فرستاد. آن دو فريفته زهره شدند و خواستند با او زنا کنند و شراب نوشيدند و انسان گشتند و خدا آن دو را در بابل عذاب ميکند و جادوگران از آن دو جادو ميآموزند و خداوند آن زن را به صورت اين ستاره که زهره است مسخ کرد. امام فرمود: پناه به خدا از اين سخن! فرشتگان خدا معصوماند و به لطف الهي از کفر و کارهاي زشت مصوناند. خداوند درباره آنان ميفرمايد: «لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون مايؤمرون؛ خدا را در آنچه فرمانشان داده نافرماني نميکنند و هرچه به آنان امر شود، انجام ميدهند.» و نيز ميفرمايد: «له من في السموات و الارض و من عنده لايستکبرون عن عبادته و لا يستحسرون؛ آنچه در آسمانها و زمين است و آنکه نزد اوست، يعني فرشتگان، براي اوست. از عبادت او نه تکبّر ميورزند و نه خسته ميشوند. شب و روز او را تسبيح ميکنند و سست نميشوند.» و نيز درباره فرشتگان ميفرمايد: «بل عباد مکرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم ولايشفعون الّا لمن ارتضي و هم من خشيته مشفقون بلکه بندگاني مورد احتراماند. در گفتار بر خدا سبقت نميگيرند و به فرمانش عمل ميکنند، آنچه را پيش روي آنان و پشت سر ايشان است، ميدانند و جز براي کسي که او بپسندد، شفاعت نميکنند و آنان از خشيت الهي در هراساند.»
سپس فرمود: اگر چنان بود که ميگويند، بايد خداوند آن فرشتهها را جانشين خود در زمين قرار داده باشد و در دنيا مثل پيامبران يا امامان باشند. آنگاه از پيامبران و امامان کشتن انسان و زنا سر بزند؟ آيا نميداني خداي متعال هرگز زميني را از پيامبر يا امامي از جنس بشر خالي نگذاشته است. آيا خدا نميفرمايد: «ما پيش از تو پيامبري به سوي مردم نفرستاديم مگر مرداني از اهل آباديها که به آنان وحي ميکنيم؟» پس خبر داده که فرشتگان را براي امام و حاکم بودن به زمين نفرستاده است بلکه آنان را به سوي پيامبران فرستاده است.
حجةالاسلام محمد عابدي
امام حسن عسکري(ع) نماد فضيلتها

حضرت امام حسن عسکري عليهالسلام يازدهمين پيشواي شيعه است، رهبري که در تمام عمر کوتاه خويش (28 سال) مدّتي را در پادگاني در سامرّا، به همراه پدرش امام هادي عليهالسلام ،تحت مراقبت بسيار شديد دستگاه استبدادي خلفاي بني عبّاس قرار داشت،و بعد از شهادت پدر بزرگوارش، اين حالت استمرار يافت و نيز بارها به زندان جبّاران زمان، گرفتار شد.
دوران امامت آن رهبر بزرگ الهي بيش از شش سال به درازا نکشيد.
آن بزرگوار، همانند پدرانش به همه فضائل و خوبيها آراسته و از همه بديها پيراسته بود. او آن چنان در قلّه شکوهمند کمال و فضيلت قرار داشت که نه تنها دوستان و پيروانش او را ستودهاند بلکه دشمنانِ کينه ورز و سرسخت، به مدح و ستايش او پرداختهاند. براي نشان دادن اين حقيقت، به چند نمونه اشاره ميشود.
تجلّي فضائل
احمد بن عبيداللّه بن خاقان ـ که پدرش از مهرههاي مهمّ دستگاه خلافتِ ستم پيشه بني عبّاس و از وزيران آن به شمار ميرفت و خود نيز از مخالفان و معاندانِ سرسخت امامان عليهمالسلام بود و که در برههاي، از طرف حکومت، مسئوليت گرفتن ماليات را در قم، به عهده داشت ـ ميگويد:
من در سامرّا نديدم و نشناختم مردي را در ميان علويّان، همانند حسنبنعلي.
وي از جهت وقار، عفاف، بزرگواري و بخشندگي، در ميان علويّان، فرماندهان ارشد نظامي، وزراء و همه مردم، «نمونه و الگو» بود. و با هر کس سخن مي گفتي، او را ميستود و به نيکي ياد ميکرد.*
روزي ابو محمّد بر پدرم عبيد اللّه بن خاقان وارد شد، من او را نگريستم؛ آثار بزرگي و عزّت و جلالت از سيماي او پيدا بود. پدرم، مقدم او را گرامي داشت و او را بسيار تکريم کرد. من از اين روش پدرم، ناراحت و عصباني شدم، از او سبب اين بزرگداشت را پرسيدم، و خواستم که آن شخصيّت را به من معرّفي کند، پدرم گفت:
«او پيشواي شيعيان و بزرگ خاندان بنيهاشم است. او کسي است که شايستگي پيشوايي امّت را دارد، چون خصلتهاي برجستهاي دارد؛ همچون: فضيلت، پاکي، وقار و متانت، صيانت نفس، زهد و بيرغبتي به دنيا، عبادت، اخلاق نيکو، صلاح و تقوا.»
آنگاه احمد بن عبيداللّه ميافزايد:
ابومحمّد ابن الرّضا، در نهايت بزرگي و والائي بود.»1
اخلاق وتحوّل آفريني
حکومت ستمگر بني عبّاس، امام عسکري عليهالسلام را نزد شخصي به نام: علي بن نارمش ـ که يکي از عناصر جنايتکار و از دشمنان سرسخت آلابوطالب بود ـ زنداني کرد. سران بني عبّاس به او گفتند: ابومحمّد ابنالرّضاء را تا توان داري، آزار و اذيّت ده و او را به قتل برسان.
از زندان نمودن حضرت، چند روزي نگذشت، تا اينکه ديدند عليبن نارمش با آن همه دشمني و عداوت، در برابر امام سر به زير افکنده و آن چنان جذبه و عظمت و خُلق و خوي حضرت عسکري در او تأثير نهاده که به حضرت نگاه نميکند.
وقتي امام عسکري عليهالسلام از اين زندان خلاص شد، علي بن نارمش آن چنان دچار تحوّل روحي و معنوي گرديد که ديدگاهش درباره حضرت، تغيير يافت و در گروه شايستگان زمان قرار گرفت.2
بار ديگر امام حسن عسکري عليهالسلام را نزد صالح بن وصيف زنداني کردند، او نيز شخصي پليد و بي رحم بود. گروهي از جنايت پيشگان بني عبّاس نزد صالح بن وصيف رفتند و درباره امام به گفت و گو پرداختند. زندانبان به آنان گفت: آخر من چه کار کنم؟ دو نفر از بدترين افراد را بر او گماشتم، بعد از گذشت چند روز، باشگفتي ديدم آن دو به نماز، عبادت و روزه روي آوردهاند، به آنان گفتم: چه چيز اتفاق افتاده است؟ گفتند:
«ما چه گوييم در پيرامون مردي که روزها روزه و شبها تا سحر نماز ميخواند، کمتر سخن ميگويد و به کارهاي غير ضروري نميپردازد! ما هنگامي که به او مينگريستيم، بدنمان به لرزه ميافتاد و توان استقامت در خود نميديديم.»3
سخاوت و بخشندگي
امام حسن عسکري عليهالسلام بسان اجداد بزرگوارش در بخشندگي و کمک به مردم يگانه روزگار بود. شخصي به نام محمد بنعلي همراه پدرش ـ که از خاندان علويان بودند؛ ولي از گروه واقفيّه به شمار ميرفتند ـ در زندگي دچار بحران شدند و در مضيقه مالي سختي قرار گرفتند.
وي ميگويد: پدرم گفت: برويم نزد اين مرد ـ امام حسن عسکري ـ چون خصلت «بخشندگي» او را زياد شنيده بوديم. در راه که ميرفتيم، پدرم گفت: اي کاش آن حضرت براي برآوردهشدن سه نياز من، کمکم کند! من هم با خود گفتم: اي کاش به سه نياز من توجّه و عنايت کند!
نزد آن حضرت رفتيم، از حال ما پرسيد، پاسخ داديم. هنگامي که با امام خداحافظي کرده و از خانه خارج شديم، خادم حضرت آمد و به اندازهاي که نياز داشتيم و آرزو کرده بوديم، کيسه هايي از اشرفي به ما داد.
آنان با آنکه از امام عسکري عليهالسلام کرامت ديدند؛ ولي دست از مرام خود برنداشتند.4
پاسداشتِ نماز
امام عسکري عليهالسلام به نماز اوّل وقت بسيار اهتمام ميداد و نماز را بزرگ ميداشت. ابوهاشم جعفري که يکي از ياران خاصّ و ويژه آن بزرگوار بود، ميگويد:
نزد آن امام معصوم بودم. حضرت در حال نوشتن نامه بود که وقت اداء نماز فرا رسيد، آن بزرگوار نامه را به سوئي نهاد و براي خواندن نماز حرکت کرد. از نماز که فارغ شد، دوباره تشريف آورد و قلم را برداشت و شروع کرد به نوشتن نامه.5
ترغيب به خدمت رساني
ابوهاشم ميگويد:
روزي در محضر امام عسکري عليهالسلام بودم، آن حضرت فرمود:
«يکي از درهاي بهشت، «بابُ المعروف» است. از آن در کسي داخل بهشت نميشود مگر اينکه در دنيا کارهاي نيک انجام داده و به مردم کمک و خدمت نمايد.»
تا اين را از حضرت شنيدم، خدا را سپاس گفتم و بسي خشنود گرديدم؛ زيرا يکي از برنامههاي زندگي من، خدمت رساني به مردم و رفع نياز پا برهنگان و محرومان بود. تا اين مطلب در دلم گذشت، حضرت به من نگاه کرد و فرمود:
«بله، کساني که در اين جهان به مردم کمک ميکنند، در جهان ديگر نيز سر بلند و جايگاه آنان برجسته است. اي ابوهاشم! خدا تو را از اين گروه قرار دهد، خداي تو را رحمت کند.»6
پي نوشتها:
* ما رأيتُ و لا عرفتُ بسرّمنرأي، رجلاً من العلوية مثل الحسن بن علي في هديه و سکونه و عفافه و نبله و کرمه عند اهل بيته و بني هاشم...
1.اصول کافي،ج1، ص 503؛ مناقب آل ابيطالب(ع)،




